تبليغاتX
اینجا چراغی روشن است؟
امروز روز اول پاییز است. پاییزی که از پس تابستانی سخت و غیر منتظره آمده است، تابستانی که در آن شادی هایمان هرچند کمرنگ به غم، امید هایمان هر چند محو به یاس و سفید ی ها و روشنی ها به سیاهی و تاریکی بدل شدند.

تابستانی که به نوعی پرده دری کرد برایمان، تابستانی که چهره ی واقعی دیوان کوچک و بزرگ تیره و تار را برای مان نمایان ساخت، طوری که گاهی ما را یارای روبه رو شدن و نظاره نبود.

 چهره زشت و منفور کسانی که از هر وسیله ای برای حفظ قدرت خود استفاده می کنند، آنهایی که هیچ ابایی ندارند راه هرچند سراشیب خود را به هر قیمتی هموار کنند، حتی اگر آن قیمت خون جوانی نوزده ساله باشد یا حتی آبروی دختری بیست ساله...چه میگویم؟!..این ها که هزینه های ارزانی است برای مزدوران دهشتناک خبیث!

اما کیست که نداند ندا ها و سهراب ها سنگ ها و مانع های دره ی ای بودند که این زشت سیرتان دست ناپاک روزی به پست ترین نقطه اش سقوط خواهند کرد، که چه جایگاه شایسته ایست برایشان...

این روزها حس دو گانه ی عجیبی دارم، از طرفی از گذر این تابستان عجیب که سبزی و درخشانی اش را برایمان سیاه و کدر کردند شانه های نحیفم فرونشسته و از سویی از ته ماندهی امید و ایمانی که در دل دارم، از اعتقاد ضعیفی که شاید تنها سرمایه ممکن در این روزها برای ایستادگی است میدانم...و می دانند که شب هرچند طولانی و ملال آور باشد در نهایت به صبحی سپید و صادق ختم خواهد شد.

+ نوشته شده توسط مینو در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 4:6 بعد از ظهر |

سوال هميشگي ام سركلاس ها ي تاريخ كه هرلحظه در ذهنم تكرار مي شد تنها از سه كلمه تشكيل شده بود:مردم كجا بودند؟

باورش سخت كه نه غير ممكن بود برايم. باور اينكه كشورت را پيشكش و تحفه دهند به همسايه هاي ريز درشت اينكه فرمانراوايان عادل(!) تكه اي از خاكت را ، كه شايد عزيزي،خويشاوندي يا دوستي در آن داشتي  همچون طفلي از آغوش مادر جدا كنند و آن را به غريبه هديه دهند تا از آن پس ديگر آن عزيز و خويش و... هم وطنات نباشند هر چند به اسم .كه ريشه مليت در دل است و نه در خاك.باورش ناممكن مي نمود برايم عدم اعتراض مردم،عدم شورشان براي اين دست و دلبازي هاي تنفر آور و شايد حتي عدم واكنش شان.

جواب معلم ها پراكنده و مختلف بود ولي همه در نهايت به يك نكته ي مشترك مي رسيد و آن ناآگاهي مردم از اتفاقات و حوادث بود،محدود بودن وسایل ارتباطی، نداشتن  وقت و سواد و شايد پول روزنامه خواندن و خريدن، به حساب آمدن رادیو و بعد ها تلویزیون به عنوان یک کالای لوکس و...گاهي  آرامتر ميشدم و كمتر سرزنش مي كردم پدران و اجدادم را بر سر كرده ها و نكرده هايشان...

اين روزها با هر نفسم و گذر لحظه هايي هاي كه سخت مي‌ آيند و سخت تر مي روند تنها به جوابي فكر مي كنم كه بايد به فرزندم و همه فرزاندان اين سرزمين بدهم،چه بگويم اگر از من بپرسند آن زمان كه آب مي بستند به مقبره ي كوروش،آن زمان كه خزر جولانگاه روسيه شده بود، آن زمان كه ديگر روي نقشه ها نشاني از خليج فارس نبود، آن زمان كه حتي افغانستان آب هيرمند را به رويتان بسته بود، آن زمان كه كثيف ترين اعمال و شنيع ترين رفتار را به اسم اسلام ناب محمدي به تان تحميل مي كردند..تو كجا بودي؟چه جوابي بايد به آنها بدهم؟

من...كجايم؟تو... كجايي؟

+ نوشته شده توسط مینو در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 0:35 قبل از ظهر |
تو و جاده همدستید/کیوان مهرگان/با طرح هایی از اردشیر رستمی/نشر پایان/2000 تومان

 فکر می کنم گرافیک ساده و بی رنگ(سیاه و سفید)کتاب و طرح عالی روی جلد که بخاطر اسم اردشیر رستمی عادی به نظر می رسد به خوبی توجیه کننده ی  جذابیت و وسوسه شدن برای تورق باشد.

سریع نگاهی به پشت کتاب که به نوعی نقش ویترین را دارد برایم می اندازم :

یک کلاغ

یا چهل کلاغ

فرقی نمی کند

کی خبر دوستت دارم را به تو می رساند

مکثی می کنم..سرم را تکان می دهم تا از خماری پیاله ی اول درآیم، باید حدسش را می زدم! کتاب را باز می کنم، اولین شعر حکم تیر خلاص را دارد،صادقانه بگویم،جلوی قفسه سست شدم برای چند ثانیه!

بخشیدم

تمام گل ها را

به قالی که قرار بود تو از آن عبور کنی

می بینی

مشتم چه مهربانانه خارها را نگه می دارد

عاشقانه های مهرگان انقدر نزدیک و زنده و جاری هستند که تصفیه  و تخلیه می شوی از این همه  شاعرانگی  و هوای تازه!

یک سوال؟:شعرهای عاشقانه مهرگان که آدم را چله ی تابستان عاشق می کند در پاییز با ما چه خوهد کرد؟!


راستی!دوباره می گویم که اجحاف نشود در حق اردشیر رستمی!ساده نگذرید از طر حهایش!

+ نوشته شده توسط مینو در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 1:3 بعد از ظهر |
مسئله ی واضح و مسلمه اینه که آدما توی همه ی روزای زندگیشون حس و حال ثابتی ندارن.یه روز ناراحتن یه روز شاد یه روز عصبی یه روز...تا اینجای مسئله هیچ نکته ی قابل توجهی وجود نداره.اما بدترین شرایط و بدترین روزا روزهایی ان که هیچ حسی نداری و صرفا یه مرده ی متحرکی یه مرده ای که نفس می کشه و بلاتکلیفه.

این که توی اون روزا هیچی و هیچ کس واست مهم نیست،اینکه وقتی دارن در مورد یه مطلب مهم باهات صحبت میکنند تو مثل یه بچه که به ویترین اسباب بازی فروشی زل زده بهشون نیگا می کنی و معمولا هم نمی فهمی چی می گن،واقعا چه توجیهی داره؟هیچی!تو نه از موضوعی ناراحتی که به خاطرش زانوی غم بغل کنی و ماتم بگیری،نه از چیزی خوشحالی که بخوای تو دنیای خودت پاشی و پاهات رو زمین نباشه.چته تو آخه لعنتی؟

+ نوشته شده توسط مینو در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 1:22 قبل از ظهر |
شب ها اون هم شب های بیکاری تابستون باعث میشن هزار تا فکر ریز و درشت هزار تا تصمیم عملی و غیر عملی و هزار تا هزارتایی دیگه از ذهن آدم بگذره.هزارتایی هایی که وقتی فرداش به خاطر فکر و خیال های نصفه شبت تا لنگ ظهر می خوابی میرن همون جایی که رای هامون رفتن!(همون حوالی لای باقالی ها!)

منم توی یکی از این شب ها سعی کردم یکیشو عملی کنم اون هم وبلاگ نوشتن(شاید هم وبلاگ سیاه کردن)بود.تاریخ اش هم مربوط می شه به بهمن ۸۵!البته واضح و مبرهن است که بهمن ۸۵ مثل همه ی بهمن های از ابتدای بشریت و احتمالا تا انتهاش زمستون بود نه تابستون!اما حیف (یا شاید هم شکر)که عمر وبلاگ نویسی من قبل از رسیدن عدد پست هام  به انگشت های یک دست تموم شد!

اما...امشب تصمیم گرفتم به تنبلی نا محدود و زمان محدود غلبه کنم و این صفحه رو از زیر فرسنگ ها خاک بکشم بیرون.شاید دریچه ای بشه واسه از گل گفتن و شنیدن!!!(فک کن که بشه!)

+ نوشته شده توسط مینو در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 2:33 قبل از ظهر |
 من بعد از اظهارنظر وزیر کشور یاد حرف های شایق ـنماینده ی مجلس هفتم ـ افتادم که به دلیل نسبت نا موزون دختران به پسران به فکر پیدا کردن راه حلی برای این موضوع بغرنج افتادند و به این نتیجه رسیدند که زنان باید خود به روش خودشان زن دوم وشاید سوم و .... برگزینند که با واکنش نمایندگان مجلس هفتم (خصوصا اقلیت) مواجه شد. که آنها در جواب به شایق گفته بودن چرا خود طلیعه دار این جمع نمی شوی؟ و برای همسر خود آستین بالا نمی زنی؟ و او در جواب گفته بود من اطمینان ندارم که همسرم استطاعت مالی(!) و هم چنین توانایی برقراری عدالت بین همسران خود را داشته باشد.یعنی برای من که نه برای بقیه!و احتمالا وزیر کشور نیز معتقدند که دختران و پسران من بدلیل داشتن موقعیت های متعدد ازدواج دایم نیازی به متعه و مسلما تمایلی به آن ندارند و من برای مردمی گفتم که به دلیل داشتن مشکلات (و اغلب مشکلات مادی ) توانایی تشکیل خانواده را ندارند. پس این بار نیز قانون برای بقیه است نه برای آنها!
+ نوشته شده توسط مینو در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 8:19 بعد از ظهر |
سلام به همه الان در این ساعت من توی کافی نت مرکزی شهر هستم در این جا حتی یک جنس مونث در کافی نت ۲۰ یوسره (فکر کن چه منگله فارسیش!)وجود ندارد! 

+ نوشته شده توسط مینو در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 9:7 بعد از ظهر |
 

باران بهار را جدي نميگيرد

چشمان من خيل غباران را

هرچند

از جاده هاي شسته رفته

از اين خيابانهاي قيراندود

ديگر غباري برنخواهد خواست

هرچند با آفتاب رنگ و رو رفته

از روي اين ديار سرب و دود

هرگز غباري برنخواهد خواست

اما

حتي سواد هر غباري نيز

در چشم من ديگر

معناي ديدار سواري نيست

اين چشمها از من دليل تازه مي خواهند

 

+ نوشته شده توسط مینو در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 9:53 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM