تابستانی که به نوعی پرده دری کرد برایمان، تابستانی که چهره ی واقعی دیوان کوچک و بزرگ تیره و تار را برای مان نمایان ساخت، طوری که گاهی ما را یارای روبه رو شدن و نظاره نبود.
چهره زشت و منفور کسانی که از هر وسیله ای برای حفظ قدرت خود استفاده می کنند، آنهایی که هیچ ابایی ندارند راه هرچند سراشیب خود را به هر قیمتی هموار کنند، حتی اگر آن قیمت خون جوانی نوزده ساله باشد یا حتی آبروی دختری بیست ساله...چه میگویم؟!..این ها که هزینه های ارزانی است برای مزدوران دهشتناک خبیث!
اما کیست که نداند ندا ها و سهراب ها سنگ ها و مانع های دره ی ای بودند که این زشت سیرتان دست ناپاک روزی به پست ترین نقطه اش سقوط خواهند کرد، که چه جایگاه شایسته ایست برایشان...
این روزها حس دو گانه ی عجیبی دارم، از طرفی از گذر این تابستان عجیب که سبزی و درخشانی اش را برایمان سیاه و کدر کردند شانه های نحیفم فرونشسته و از سویی از ته ماندهی امید و ایمانی که در دل دارم، از اعتقاد ضعیفی که شاید تنها سرمایه ممکن در این روزها برای ایستادگی است میدانم...و می دانند که شب هرچند طولانی و ملال آور باشد در نهایت به صبحی سپید و صادق ختم خواهد شد.
